بدون عنوان
پدرم
گلیست در باغچه ی قلبم
نمره ی بیست است در دفتر زندگی
فکرم است در ذهنم
ذکرم هست در دهانم
فدایش شوم که ازخروس خون تا بوق سگ کار میکند تا اینکه ی لقمه ی حلالی بر سره سفره بیاورد تا نه در حضور من و نه حضور مادرم شرمنده نشود و پولی داشته باشد که اگ من کالایی خواستم برایم بخرد تا من جایی برای غر زدن نداشته باشم اما باز هم از غر زدن نمی مانم او می گوید : پول خیلی به سختی به دست می اید .اما من منظورش را نمی فهمم چون بعضی وقن ها که با هاش می رم {مسافر کشی} می بینم خیلی راحت مسافراش به هش کرایه میدن بازم سر از معنی حرفاش در نمی اوردم الان وعز مالی خوبی نداریم چند روزه که مسافر نیست برای همین پولی گیرش نمیاد و ناراحته هیچوقت به هم نمیگه که ناراحته اون همیشه وقتی میاد خونه مشکلات شو می زاره پشت در و میاد من همه ی اینارو از چشاش می خونم من نمی تونم اونو در ک کنم چون مشکلات اون رو من ندارم اون باید هزارتا خرج کنه مثله خرید لباس، موادغذایی.........................
اون خستس از بی پولی از خستگی از قرض و غله از ناراحتی من و مامان از .........
اون دلتنگه؛ دلتنگه اغوش گرمه پدرش که فوت کرده دلتنگه اون دلتنگه خیلیییییییییییییییییییییییی
اما باز با همه ی این دلتنگی ها و خستگی ها یی که اره و داریم برامون اهمییت می ده......



بدون عنوان
